|
...راهی برای فرار از تنهایی... ...به نام تک آرامش بخش دلها...
| ||
|
[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 21:34 ] [ علی . . . ]
یه روزی یه پروانه ای عاشق یه شاپرک خیلی خیلی خوشکلی شده بود....
این دو دلاشون با هم بود ولی جسمشون از هم دور شد...
در حالی که این دو داشتن عاشق هم می شدن که یهو باد شدیدی شروع به وزیدن کرد... شاپرک از پنجره ای به درون اتاق کودکی افتاد و پنجره را باد بر هم زد و محکم بست... شاپرک در پشت شیشه ی پنجره بال بال میزد تا به معشوقه ی خود برسد ولی راهی نبود... پروانه ساعت ها انتظار کشید تا شاپرک راهی به بیرون پیدا کند ولی راهی نبود... تنها راه دودکش شومینه بود که با حرارتی بالا در حال سوختن بود... شاپرک سریع بالهایش را بر هم زد و به طرف آن پر کشید... و خود را در میان آتش دید... گرمای آتش بالهایش را میسوزاند و او به دنبال راه رسیدن به معشوقه ی خود... در حالی که گرما او را به بیرون از دودکش هدایت میکرد بالهایش سوخت و دیگر نای بال زدن نداشت... و به بیرون از آنجا پرتاب شد... چون که خود را بی بال و پر دید بر زمین افتاد... پروانه که دید او دیگر شاپرکی زیبا نیست پر کشید و رفت... پروانه ی دیگری که این حوادث را دیده بود به کناره او آمد و او را همدم خود برگزید و هردو با دو بال به پرواز در آمدن ولی هرگز عاشق هم نبودن... *************** اگه هر چهار عنصر یعنی شاپرک(عاشق) ... پروانه ی اول (معقول) ... آتش (خیانت کار) ... پرونه ی دوم (احساسی) را انسان ببینیم به هرکدام از یک تا بیست چه نمره ای میدیم؟؟؟ داستان از خودم... [ جمعه نهم دی 1390 ] [ 21:18 ] [ علی . . . ]
سلام امروز میخوام تو رویاهای خودم با یه کسی حرف بزنم که دلش خیلی از دنیا گرفته است من بهش میگم سلام.....................؟ میگه پرنده کوچولو بدو دیگه فرار کن...........................؟ بهش گفتم چرا فرار کنم!!! اینجا که خطری نیست... نه عقابی نه بازی نه هیچ پرنده ی شکاری اون بهم گفت من که هستم؟ گفتم تو که ترس نداری؟ گفت آره دیگه دارم بهش گفتم پس کوش کجاس؟ گفت تو راس میگی! من ترس ندارم ولی از قدیما منو واسه این کار گذاشتن اینجا... تا پرنده هارو بترسونم خب منم میترسونم! هر چیزی واسه یه کار ساخته شده خب کاره منم اینه! بارها از خودم پرسیدم که چرا!!!؟ اون پرنده ها واسه یه بارم که شده وای نمی ایستند.. تا ببینن که من ترس ندارم... بلکه از روی اجبار... اونارو از خودم... دور میکنم. چشاشو آروم بست از گونه هاش اشکی چکید. نقش غم بزرگی و رو پهنه ی صورت اون من می دیدم با این که اون داشت لبخند میزد... بعدش بهش گفتم آقا مترسکه توی این دنیا هرکسی یه نقشی داره مهم اینه که نقش خودتو خوب بازی کنی... دیدم که یکم پرحرفیم شده گفتم میرم گفتش برو خداحافظ... فقط اینو بدون که بعضی ها هستن که میخوان... خوب باشن ولی فرصت خوب بودن واسشون پیش نیومده! بعدش از کنارش رفتم و با خودم گفتم... تا حالا کسی به این تنهایی! ندیده بودم.... .... داستان از خودم... [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 21:32 ] [ علی . . . ]
اینطور نمیشودباید یک غریق نجات همیشه همراهم باشدغــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودمــ نیست.....به دلتنگی هایمـــ دست نزن می شكند بغضــمـــــ یك وقت !!آنگاه غرقـــــ می شوی در سیلابـــــ اشكهایی كه بهانه ی تورا میگیرند ...
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریا ... سلاااااااااااااامممممممممممممممممممم! من فرشته ی علی ام!حکایت منو علی حکایت ی روح در دو جسمه!!! علی جونم یه مدته که نمیتونه بیاد نت من بجاش اومدم اپ کنم تا بگم به زودی زود میاد!!همین بای [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 13:19 ] [ علی . . . ]
باز مرا در پس آن احساسات رویائیست. . . باز مرا در غم آن خاطره ها سودائیست. . . باز دگرباره به آن سوء به سر بند خیال. . . به راهی که به توست می نگرم. . . باز تو را در افکاره پریشانه ی خود. . . به نسیم به شبنم به باران می سپارم.. . باز به آن رهگذری. . . باز به آن قاصدکی. . . که از تو بیاید خبری. . . پشت آن پنجره ای. . . که تو را میدیدم. . . کاش شود ساعت ها رو به نگاهت باشم. . . کاش در پس آن رویاها محو شوم. . . کاش قاصدکی از تو خبر می آورد. . . کاش نسیم عطره وجدت می آورد. . . باز باران. . . باز غم تنهایی. . . باز باران که بشوید اشکهایم. . . باز باران. . . باز سیلی تند بی کسی. . . شده همدم واسه دل تنهایم. . . از خودم... [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 11:59 ] [ علی . . . ]
سلام دوستای عزیزه من... میخوام بی مقدمه بگم... تا حالا به آدمی برخوردین که بگه من بی احساسم!!؟ اصلا تا حالا آدم بی احساس دیدین!!؟ بنظرتون بی احساس بودن باعث شکست میشه یا پیروزی!!؟ میشه آدم با احساسی بود و شکست خورد!!؟ چرا بعضیا بی احساسی و با تنهایی اشتباه میگیرن!!؟ آیا واقعا بی احساسی همون تنهاییه!!؟ شاید بی احساسی تنهایی میاره!!؟ یا بلعکس!!؟ . . . اگه میدونی و میتونی و میخوای بگی!!؟ بگو؟ من مشتاق حرفا و دیدگاهت در رابطه با این موضوع؟؟؟ . . . راستی اگه جواباتون قانعم نکرد منم میخوام احساسمو سرکوب کنم . . .
[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 19:4 ] [ علی . . . ]
|
||
| [ طراحی : ali.esh20 ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||